کتاب دنت یکی از مناقشه برانگیزترین کتاب ها درباره فرگشت زندگی بوده است. پارسال نقدی بر کتاب انسان خردمند نوشتم و اعتراض های زیادی که به من شد به من نشان داد که کتاب انسان خردمند در ایران هواداران بسیاری دارد. تصمیم گرفتم درباره خاستگاه و فرگشت زیست یک کتاب خوب ترجمه کنم. دنت با زبانی بسیار روان و قانع کننده درباره فرگشت،‌ زندگی، مادر طبیعت، پهنه برازش، شکل گیری زبان، ژن خودخواه، قلاب های آسمانی و . . . سخن می گوید و گرچه با تمام حرف های او موافق نیستم، معتقدم کتاب او کتابی بسیار ارزشمند است. بریده ای از کتاب:

تا همین چندی پیش ژن‌ها عمده‌ترین سودبرندگان از نیروهای گزینشی بر روی زمین بودند. یعنی، هیچ نیرویی وجود نداشت که سودبرندگان اصلی آن چیزی غیر از ژن‌ها باشند. تصادف‌ها و فاجعه‌ها (رعد و برق و سونامی) روی می‌دهند ولی هیچ نیروی پایداری وجود ندارد که به صورت نظام‌مند هوادار کسی غیر از ژن‌ها باشد.

مستقیم‌ترین پاسخی که گزینش طبیعی در «تصمیم گیری» خود می‌دهد به سود کیست؟ می‌دانیم که ممکن است تضادی میان ژن‌ها و بدن‌ها (میان ژن‌ها و بیان‌های فنوتیپی ژنوتیپ‌هایی که ژن‌ها بخشی از آنند) به وجود بیاید. افزون بر آن، هیچ کس شکی ندارد که در کل، ادعای بدن برای این که همه چیز به سود او باشد به محض این که ماموریت زادآوری خود را انجام داد فاقد ارزش خواهد بود. وقتی ماهی‌های سالمون به هر بدبختی بود خودشان را به بالای رودخانه رساندند و با موفقیت تخم ریزی کردند، تبدیل به مشتی گوشت مرده می‌شوند. آن‌ها به معنای واقعی کلمه متلاشی می‌شوند چون فشارهای فرگشتی برای پیشگیری از متلاشی شدن طرح آن‌ها دیگر وجود ندارد؛ آن‌ها بر خلاف ما دوره طولانی لذت بردن از بازنشستگی و سروکله زدن با نوه‌ها را ندارند. در کل، بدن تنها یک ابزار است و از این رو، در «تصمیم‌های» گزینش طبیعی، بدن یک سودبرنده ثانویه است.

این قانون در کل زیست‌سپهر صادق است و الگوی آن با تغییراتی اندک در همه جا دیده می‌شود. در بسیاری از شاخه‌ها، پدرومادرها پیش از زاده شدن بچه هایشان می‌میرند و کل زندگی آن‌ها به آماده شدن برای یک کنش نهایی تکثیر می‌گذرد. شمار دیگری از ارگانیسم‌ها -مثلا درختان- نسل‌های بسیاری از بچه هایشان را می‌بینند و می‌توانند با بچه‌های خودشان بر سر نور خورشید و دیگر منابع رقابت کنند پستانداران و پرندگان معمولا بخش مهمی از انرژی و فعالیت هایشان را به پرستاری از بچه هایشان می‌گذرانند و بنابراین فرصت‌های بسیار بیشتری دارند که «انتخاب کنند» خودشان از کارهایشان سود ببرند یا بچه هایشان. جانورانی که چنین فرصت‌هایی هرگز برایشان وجود ندارد ممکن است «با این فرض» -منظور، فرض تلویحی مادر طبیعت است- طراحی شده باشند که مسئله انتخاب گری برای آن‌ها مهم نیست و اصلا ارزش توجه را ندارد.

مثلا بنا به فرض، نظام کنترلی یک شب پره طوری با بیرحمی طراحی شده که هر وقت یک فرصت مناسب برای زادآوری فراهم شد، بدن شب پره را فدای ژن‌هایش کند. بیایید کمی خیالپردازی کنیم: فرض کنیم به صورتی بتوانیم این نظام استاندارد (نظامِ «نگران خمپاره‌ها نباشید بچه‌ها، با همه سرعت به پیش!») را با عمل جراحی در بیاوریم و یک نظام طرفدار بدن (نظامِ «گور بابای هر چی ژنه، من به فکر خودمم!») را جای آن بگذاریم. این جایگزینی چیزی جز خودکشی یا سرگردانی بی حاصل نخواهد داشت. یک شب پره طوری ساخته نشده که بتواند از فرصت‌های ناهمخوان با زندگی کاری اش برای تکثیر خود دور شود. اهدافی که به دنبال بهسازی زندگی هستند را نمی‌توان برای زندگی کوتاه شب پره جدی گرفت. برعکس، پرندگان وقتی به نحوی تهدید می‌شوند ممکن است آشیانه پر از تخم خود را رها کنند و به نگر می‌رسد این همانند کاری است که ما اغلب می‌کنیم؛ ولی دلیل آن‌ها برای انجام این کار این است که آن‌ها می‌توانند امسال یا سال بعد دوباره لانه بسازند. آن‌ها اکنون به خودشان فکر می‌کنند ولی فقط به این دلیل که این کار به ژن هایشان فرصت بهتری برای تکثیر شدن در دفعه‌های بعدی را می‌دهد.

ما متفاوتیم. در زندگی آدمی گستره بزرگی از سیاست‌های جایگزین وجود دارد؛ البته پرسش تغییر می‌کند: چه زمانی و چگونه این گستره تعیین می‌شود؟ شکی نیست که بسیاری از مردم با درایت و سلامت عقل انتخاب می‌کنند که زیر بار ریسک‌ها و دشواری‌های بچه داری نروند و از امنیت و آسایش «بی‌بری» بهره مند شوند. فرهنگ ممکن است علیه این کار بدگویی کند (و مثلا اصطلاحات کنایه آمیزی مانند «بی‌بر» یا «نازا» را درباره آن‌ها به کار ببرد) و درست است که این معکوس کردن راهبرد شالودین همه زندگی است، ولی با وجود این، باز هم رخ می‌دهد. ما به این نتیجه رسیده‌ایم که بچه دار شدن و بچه داری کردن فقط یکی از پروژه‌های ممکن زندگی است و این پروژه -با توجه به ارزش‌های جدید ما- اصلا مهم‌ترین پروژه زندگی نیست. ولی این ارزش‌ها از کجا ممکن است آمده باشند؟ اگر این ارزش‌ها با جراحی در درون ما گذاشته نشده‌اند، نظام کنترلی ما چگونه به این ارزش‌ها مجهز شده است؟ چه شده که توانسته‌ایم چشم‌انداز رقیبی بسازیم که می‌تواند اغلب بر منافع ژن‌ها چیره شود در حالی که در دیگر گونه‌ها چنین نیست؟